تبليغاتX
دل نوشته هاي يك بچه بسيجي

دل نوشته هاي يك بچه بسيجي

گفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم.............گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم

روز دفع از جنایات اسرائیل!

آقا جاتون خیلی خالی بود.

هر کسی که نیومد از دستش رفت.

فضایی بود عرفانی.یک عالمه بچه سید اومده بودن.دختر و پسر همه با هم مثل خواهر و برادر دست های

 همدیگر رو گرفته بودند.یک وقت فکر نکنی نا محرم بودند ها .نه.اولا اینها همه خواهر و برادر دینی

بودند.در ثانی اینقدر در سیر من الخلق الی الحق ذوب شده بودند که دیگه این مسائل کوچیک سدی

 براشون نبود.

همه با بادکنک های سبز اومده بودند.اینقدر هم اعمالشون خالص بود که صورتهاشون رو هم پوشانده

 بودند تا این عبادتشون خدایی نکرده یک وقت ریا نشه!

v,c hsvhmdg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:55  توسط حاج حسین   |