|
|
آیت الله العظمی محمد بهجت فومنی در اواخر سال 1334 ه.ق. در خانواده ای دیندار و تقوا پیشه، در شهر مذهبی فومن واقع دراستان گیلان، چشم به جهان گشود. هنوز 16 ماه از عمرش نگذشته بود که مادرش را از دست داد و از اوان کودکی طعم تلخ یتیمی را چشید. « با ایشان کاری نداشته باشید، زیرا ایشان پدر محمد تقی است. »
|
به نقل ازیادداشت های شخصی امیر تقی زاده
السلام علیک یا جواد الائمه
شهادت امام جواد (ع)گل پسر سلطان ایران زمین رو به امام زمان و شما عاشقان اهل بیت تسلیت میگم
تا حالا شنیدین که میگن : وقتی خدا می خواد یک نفر رو برای خودش تربیت کنه ویا به قول خودمون اون شخص برگزیده بشه سختیهای زیادی سر راهش می زاره؟
حتی تو قرآن هم می گه(یادم نیست کجاشه شرمندم):و انسان را در سختی آفریدیم.و در پس هر سختی گشایشی است.
(حالا اگه کسی از دوستان آدرس آیه رو بلد بود به من حقیر بگه)
شعر زیرو بلوتوثی گرفتم .اینم نمی دونم از کیه!!!
ولی خیلی با معنیه.
قطره اي در صدفي پنهان شد
رفته رفته به صدف مهمان شد
در نهانخانه تاريك صدف
ديد منزل تنگ است
در و ديوارصدف از سنگ است
كمي آزرده شد از خود پرسيد
علت آمدنم اينجا چيست
قطره ها آزادند
در دل موج زمان فريادند
چيست معني خود آزاري من
چيست بيماري من
اگرم روزنه اي باز شود
دور شوم
ساكن منطقه روشني و نور شوم
صدف آهسته شنيد اين نجوا
گفت اي كودك خرد دريا
شكوه كم كن كه در اين بحر عميق
ما نگرديم به كس يار وشفيق
ارزشت بيشتر از شبنم نيست
مثل تو در دل دريا كم نيست
ما به كس در دل خودجا ندهيم
تا ندانيم كه ارزش دارد
بي جهت منزل و ماوا ندهيم
اگرامروزتو درسينه من پنهاني
يا به قول خودت افتاده در اين زنداني
مكن از بخت شكايت كه بدون ترديد
تو در اين خانه تاريك شوي مرواريد*
سلام دوستان امشب مي خوام از تنهاييام براتون بگم
از پاتوق رفتنم با دوستام
راستي دوستمو معرفي نكردم.پاي ثابت پاتوق من
اسمش مهديه .خیلی اوجوبست.اصلا آدم نیست!
يه مرد واقعي با جمله معروفش:مرد اونكه تو خلوتش با خداش باشه
همين چند روز پيش يه فقير ديد جيرينگي 40 چوق مايه گذاشت كف
دستش
مايه دار نيست كارگره
پاتوقو اون يادم داد.آخه هميشه تو كوه و كمره
ميره با خداش خلوت مي كنه
نه سوفيانه با اون ادعاهاشون.عاشقانه
كم كم دارم مردونگي رو ازش ياد ميگيرم!(تف به ريا!)
شايد راضي نباشه عكسشو بذارم اينجا . ازش اجازه ميگيرم بعد
پاتوقمون يه امام زاده ست با چند تا قبر شهيد و يه قبرستون وسط
آتيشگاه كرج
هميشه شبا ميريم ساعت 4-3 بر ميگرديم
خيلي با صفاست.آدم اونجا دل نازك ميشه
اشكش دم مشكشه.از خودش خجالت مي كشه
از اون شهيد 14 ساله كه تازه باهاش دوست شدم.از خدا
از جنهايي كه كنارم احساسشون ميكنم
جنهايي كه اومدن زيارت اين راد مردا
ما هميشه شبا ميريم اونجا
شبا هم در امام زاده رو ميبندند و ما هميشه تو كف
يه ماچ باهال از ضريح
هميشه از پشت اون شبكه چوبي نورمينداختيم تو و
ضريح و نگاه مي كرديم
به قول ميثم دايي يكي از دوستام كه ميگه آدم اينجا ياد
نرده هاي بقيع مي افته
ولي...
ايندفعه فرق داشت
شب تولد امام رضا بود همين چند روز پيش.رفتيم اونجا
من و مهدی و ايمان
هر كي يه گوشه كز كرده بود و نجوا ميكرد
من پيش اين دوست جديدم بودم.همين شهيد 14 ساله
سيد عبد الرضا مير حبيبي
يهو گريه مهدی بلند شد.بلند بلند زار ميزد آخه دلش گرفته بود و امام
زاده داداشه بزرگ امام رضا بود
ديدم خادم امام زاده اومده بيرون ببينه چه خبره
خلاصه در رو باز كرد رفتيم تو زيارت.همه بغض كرده بوديم
مثل دیوینه ها می خندیدیم.
باورش هنوز هم برامون سخته.
فكر كنم زيارت امام رضا از راه دور از مهدی قبول شده بود
ولی الان خیلی فرق کرده هر کی نماز بخونه یه جوری نگاش میکنن.آدم خوبا با تحسین همراه با تعجب و آدم کمتر خوبا با تمسخر.حالا به نظر شما ما می دونیم خونه خدا کدوم وره؟


