تبليغاتX
دل نوشته هاي يك بچه بسيجي

دل نوشته هاي يك بچه بسيجي

گفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم.............گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم

عقل سلیم

آقا ما خودمون هم خسته شدیم از بس در باره مسائل سیاسی نوشتیم.البته نوشتن اینگونه مطالب رو در جهت تنویر افکار عمومی بر خودم واجب می دونستم ولی زیاده روی در پرداختن به این مسائل و درباره شخصیت هایی مثل کروبی و موسوی اگر از حد بگذره بیشتر از اینکه نقدشون باشه تبلیغشون می شه.پس تا سوتی و خیانت جدید آقایون ما پر داختن به این دو دست آویز بر اندازی رو کنار می گذاریم.باز هم تاکید میکنم فقط تا سوتی جدید آقایون منافق که البته امیدوارم کمی بیشتر به طول بکشه!این پست جدید رو می خوام یک مطلب اندیشه ای بگذارم درباره عقل سلیم و فرقش با عقل غیر سلیم و نقش این دو در رسیدن به حقیقت.امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم.

عقل سلیم چراغی به حقیقت

عقل سلیم

عقل سلیم عقلی است فاقد غریزه عقلی است در وجود انسانی که غرایز و نفسانیت را در خود مهار نموده است . به این دلیل که غریزه به دنبال بیشترین ها است و این در تقابل با منطق و حقیقت است پس عقل آلوده به غرایز نه تنها چراغ یافتن راه  و رسیدن به حقایق نیست بلکه ابزاری در خدمت غریزه بوده تا با توسل به این عقل کام غرایز بهتر شیرین شود .

ادامه مطلب در ادامه مطلب!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 9:16  توسط حاج حسین   | 

آیت الله بهجت به لقای یار رسید

 

ماخذ : کتاب به سوی محبوب  
و کتاب برگی از دفتر آفتاب

 

آیت الله العظمی محمد بهجت فومنی در اواخر سال 1334 ه.ق. در خانواده ای دیندار و تقوا پیشه، در شهر مذهبی فومن واقع دراستان گیلان، چشم به جهان گشود. هنوز 16 ماه از عمرش نگذشته بود که مادرش را از دست داد و از اوان کودکی طعم تلخ یتیمی را چشید.

درباره نام آیت الله بهجت خاطره ای شیرین از یکی از نزدیکان آقا نقل شده است که ذکر آن در اینجا جالب می‌نماید، و آن اینکه:

پدر آیت الله بهجت در سن 16-17 سالگی بر اثر بیماری وبا در بستر بیماری می افتد و حالش بد می شود به گونه ای که امید زنده ماندن او از بین می رود وی می گفت: در آن حال ناگهان صدایی شنیدم که گفت:
 

« با ایشان کاری نداشته باشید، زیرا ایشان پدر محمد تقی است. »
 

تا اینکه با آن حالت خوابش می برد و مادرش که در بالین او نشسته بود گمان می کند وی از دنیا رفته، اما بعد از مدتی پدر آقای بهجت از خواب بیدار می شود و حالش رو به بهبودی می رود و بالاخره کاملاً شفا می یابد.
چند سال پس از این ماجرا تصمیم به ازدواج می گیرد و سخنی را که در حال بیماری به او گفته شده بود کاملاً از یاد می برد.
بعد از ازدواج نام اولین فرزند خود را به نام پدرش مهدی می گذارد، فرزند دومی دختر بوده، وقتی فرزند سومین را خدا به او می دهد، اسمش را « محمد حسین» می گذارد، و هنگامی که خداوند چهارمین فرزند را به او عنایت می کند به یاد آن سخن که در دوران بیماری اش شنیده بود می افتد، و وی را « محمد تقی » نام می نهد، ولی وی در کودکی در حوض آب می افتد و از دنیا می رود، تا اینکه سرانجام پنجمین فرزند را دوباره « محمد تقی » نام می گذارد، و بدینسان نام آیت الله بهجت مشخص می گردد.

کربلایی محمود بهجت، پدر آیت الله بهجت از مردان مورد اعتماد شهر فومن بود و در ضمن اشتغال به کسب و کار، به رتق و فتق امور مردم می پرداخت و اسناد مهم و قباله ها به گواهی ایشان می رسید. وی اهل ادب و از ذوق سرشاری برخوردار بوده و مشتاقانه در مراثی اهل بیت علیهم السلام به ویژه حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام شعر می سرود، مرثیه های جانگدازی که اکنون پس از نیم قرن هنوز زبانزد مداحان آن سامان است.

باری آیت الله بهجت در کودکی تحت تربیت پدری چنین که دلسوخته اهل بیت علیهم السلام به ویژه سید الشهداء علیه السلام بود، و نیز با شرکت در مجالس حسینی و بهره مندی از انوار آن بار آمد. از همان کودکی از بازیهای کودکانه پرهیز می کرد و آثار نبوغ و انوار ایمان در چهره اش نمایان بود، و عشق فوق العاده به کسب علم و دانش در رفتارش جلوه گر.
 آيت الله بهجت

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 21:19  توسط حاج حسین   | 

تقرب به سوی سگ

محشی منظومه ملاهادی ، دیوانی دارد، او قضیه جالبی نقل می کند، می گوید: مقدسی بود در محله ای و یا روستایی ، شبی برای عبادت به مسجد رفت . مسجد خالی بود، دو رکعت نماز که به جا آورد، صدای خش خشی از گوشه های مسجد شنید، با خود گفت : پس من تنها در مسجد نیستم ، کس ‍ دیگری هم گویی در مسجد هست ، سپس شیطان او را وسوسه کرد و شروع کرد با صدای بلدتر نماز خواندن ((ولا الضالین )) را با مدّ تمام کشیدن ! به خیال این که فردا آن ناآشنا، در ده و محلّه منتشر می کند که فلانی ، دیشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نیاز بود و نماز نافله به جا می آورد. این مقدس مآب بیچاره ، به همین خیال ، حتی شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز بود. صبح که هوا روشن شد، وقتی که خواست از مسجد خارج شود، دید سگی نحیف و ضعیف از گوشه شبستان آمد و از در بیرون رفت . یک باره فهمید که همه آن خش خش ها، از این سگ بوده که از سرمای شب ، به داخل مسجد پناه آورده است و همه نماز نافله ها و گریه ها و اشکهای جناب مقدس هم به جای تقربا الی الله ، تقربا الی الکلب بوده است !!!

                                                 به نقل ازیادداشت های شخصی امیر تقی زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 0:23  توسط حاج حسین   | 

شعر خوشگل

السلام علیک یا جواد الائمه

شهادت امام جواد (ع)گل پسر سلطان ایران زمین رو به امام زمان و شما عاشقان اهل بیت تسلیت میگم

تا حالا شنیدین که میگن : وقتی خدا می خواد یک نفر رو برای خودش تربیت کنه ویا به قول خودمون اون شخص برگزیده بشه سختیهای زیادی سر راهش می زاره؟

حتی تو قرآن هم می گه(یادم نیست کجاشه شرمندم):و انسان را در سختی آفریدیم.و در پس هر سختی گشایشی است.

(حالا اگه کسی از دوستان آدرس آیه رو بلد بود به من حقیر بگه)

شعر زیرو بلوتوثی گرفتم .اینم نمی دونم از کیه!!!

ولی خیلی با معنیه.

قطره اي در صدفي پنهان شد
رفته رفته به صدف مهمان شد
در نهانخانه تاريك صدف
ديد منزل تنگ است
در و ديوارصدف از سنگ است
كمي آزرده شد از خود پرسيد
علت آمدنم اينجا چيست
قطره ها آزادند
در دل موج زمان فريادند
چيست معني خود آزاري من
چيست بيماري من
اگرم روزنه اي باز شود
دور شوم
ساكن منطقه روشني و نور شوم
صدف آهسته شنيد اين نجوا
گفت اي كودك خرد دريا
شكوه كم كن كه در اين بحر عميق
ما نگرديم به كس يار وشفيق
ارزشت بيشتر از شبنم نيست
مثل تو در دل دريا كم نيست
ما به كس در دل خودجا ندهيم
تا ندانيم كه ارزش دارد
بي جهت منزل و ماوا ندهيم
اگرامروزتو درسينه من پنهاني
يا به قول خودت افتاده در اين زنداني
مكن از بخت شكايت كه بدون ترديد
تو در اين خانه تاريك شوي مرواريد*

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 21:35  توسط حاج حسین   | 

زيارت آنلاين

سلام دوستان امشب مي خوام از تنهاييام براتون بگم

از پاتوق رفتنم با دوستام

 

راستي دوستمو معرفي نكردم.پاي ثابت پاتوق من

 

اسمش مهديه .خیلی اوجوبست.اصلا آدم نیست!

 

يه مرد واقعي با جمله معروفش:مرد اونكه تو خلوتش با خداش باشه

 

همين چند روز پيش يه فقير ديد جيرينگي 40 چوق مايه گذاشت كف

 

دستش

 

 مايه دار نيست كارگره

 

پاتوقو اون يادم داد.آخه هميشه تو كوه و كمره

 

ميره با خداش خلوت مي كنه

 

نه سوفيانه با اون ادعاهاشون.عاشقانه

 

كم كم دارم مردونگي رو ازش ياد ميگيرم!(تف به ريا!)

 

شايد راضي نباشه عكسشو بذارم اينجا . ازش اجازه ميگيرم بعد

 

پاتوقمون يه امام زاده ست با چند تا قبر شهيد و يه قبرستون وسط

 آتيشگاه كرج

 

هميشه شبا ميريم ساعت 4-3 بر ميگرديم

 

خيلي با صفاست.آدم اونجا دل نازك ميشه

 

اشكش دم مشكشه.از خودش خجالت مي كشه

 

از اون شهيد 14 ساله كه تازه باهاش دوست شدم.از خدا

شهيد سيد عبد الرضا مير حبيبي

 

از جنهايي كه كنارم احساسشون ميكنم

 

جنهايي كه اومدن زيارت اين راد مردا

 

ما هميشه شبا ميريم اونجا

 

شبا هم در امام زاده رو ميبندند و ما هميشه تو كف

 

يه ماچ باهال از ضريح

 

هميشه از پشت اون شبكه چوبي نورمينداختيم تو و

 

ضريح و نگاه مي كرديم

 

به قول ميثم دايي يكي از دوستام كه ميگه آدم اينجا ياد

 

نرده هاي بقيع مي افته

 

ولي...

 

ايندفعه فرق داشت

 

شب تولد امام رضا بود همين چند روز پيش.رفتيم اونجا

 

من و مهدی و ايمان

 

هر كي يه گوشه كز كرده بود و نجوا ميكرد

 

من پيش اين دوست جديدم بودم.همين شهيد 14 ساله

 

سيد عبد الرضا مير حبيبي

 

يهو گريه مهدی بلند شد.بلند بلند زار ميزد آخه دلش گرفته بود و امام

 

 زاده داداشه بزرگ امام رضا بود

 

ديدم خادم امام زاده اومده بيرون ببينه چه خبره

 

خلاصه در رو باز كرد رفتيم تو زيارت.همه بغض كرده بوديم

مثل دیوینه ها می خندیدیم.

باورش هنوز هم برامون سخته.

 

فكر كنم زيارت امام رضا از راه دور از مهدی قبول شده بود

امام زاده عبد القهار

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 23:33  توسط حاج حسین   | 

خونه خدا كدوم وره؟

قدیما که مردم مومن تر بودن وقتی می خواستن یکی رو تحقیر کنن میگفتن تو اصلا می دونی قبله کدوم وره....؟

ولی الان خیلی فرق کرده هر کی نماز بخونه یه جوری نگاش میکنن.آدم خوبا با تحسین همراه با تعجب و آدم کمتر خوبا با تمسخر.حالا به نظر شما ما می دونیم خونه خدا کدوم وره؟

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 0:56  توسط حاج حسین   |