تبليغاتX
دل نوشته هاي يك بچه بسيجي

دل نوشته هاي يك بچه بسيجي

گفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم.............گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم

یا حسین

یا حسین بن علی

ده اول محرم (شعر ازوحید قاسمی)

حضرت سيدالشهداء (ع)

 وقتش رسيده است،كه سلمان مان كني

 مجذوب چند آيه ي قرآن مان كني

 

 ما بت پرست كعبه ي عشقيم،ياحسين

 قرآن ز ني بخوان كه مسلمان مان كني

 

 ما ذهن مان به درك مقامت نمي رسد

 اي كاش مور ملك سليمان مان كني

 

 قدري ز روي نيزه براي خدا بخند

 تا آشنا به واژه ي عرفان مان كني

 

 با صوت جانگداز لب سنگ خورده ات

 مانند زلف خويش،پريشان مان كني

 

 دنبال نيزه ي تو به هر سو دويده ايم

 چيزي نمانده بي سروسامان مان كني

 

 مجنون تان شديم وبه جاي كوير ودشت

 مي خواستي كه مرد نيستان مان كني

 

 ما تشنه ايم،حضرت آقا نمي شود؟

 مهمان چند قطره ي باران مان كني

 

 ما را گداي خانه ي خود كن،همين بس است

 كي گفته ايم حاجي دكان مان كني!؟

                                                 بر گرفته از نور هستی

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 14:28  توسط حاج حسین   | 

یا امیر المومنین

یا علی

چون نجات هردوعالم شد ولاي مرتضي                                                 


                                       دردوعالم مگسل از دامان او دست ولا                    

 

ساقي کوثر اميرالمومنين سالار کل                                                      

 

                                       سرور عالم ولي الله اعظم مرتضي                     

مشارق الانوار از ابن عباس نقل مي کند:چون آيه شريفه "وکل شيءا حصيناه في امام المبين"

"هر چيزي را در امام مبين جمع کرده وشمارش نموديم"نازل شد

آن دونفر برخاستندوگفتند:

اي رسول خدا(صلي الله عليه واله وسلم).مقصود از امام مبين چيست ؟

آيا تورات است؟حضرت فرمود :نه

آيا انجيل است؟ حضرت فرمود:نه

پس حتما قرآن است؟حضرت فرمود:نه

در اين هنگام امير المومنين علي عليه السلام وارد شد پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم)اشاره به آن حضرت فرمود:اوامام مبين است که خدا علم هر چيز را در اوفراهم آورده وهمانا خوشبخت وسعادتمند واقعي کسي است که علي عليه السلام را در دوران زندگي وپس از مرگ دوست داشته باشدوگمراه وبدبخت واقعي کسي است که با علي عليه السلام در دوران زندگي وپس از مرگ خود دشمني کند

   
                                                                                                     بر گرفته از ل.ب.عواوع 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 23:29  توسط حاج حسین   | 

مادر سادات سلام

اي‌ ستون‌ محكم‌ بيت‌الحرام‌


مادر گلهاي‌ عالم‌ السّلام‌!


تشنه‌ مهر توام‌ هر روز و شب‌


بنده لطف‌ توام‌ هر صبح‌ و شام‌


شادي‌ام‌ را هر چه‌ مي‌خواهي‌ بگو


غربتم‌ را هر چه‌ مي‌خواهي‌ بنام


بي‌ علي‌ تنهاي‌ تنها مي‌شدي‌


گر نبودي‌، سخت‌ تنها بود امام‌


اي‌ شكوه‌ مرد و زن‌! حتي‌ خدا


مي‌برد نام‌ تو را با احترام‌


عاقبت‌ مي‌گيرم‌ اي‌ بانوي‌ آب‌!


از تمام‌ دشمنانت‌ انتقام‌

عکس مذهبی

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 22:9  توسط حاج حسین   | 

یا راضیه مرضیه

   

زني كه مثل تو قبري نداشت مريم هم
نبود چون كه به تو نيست ، خاك ، محرم هم

و جاي قبر تو را هيچكس نمي داند
مسيح و حضرت داوود ، شيث و آدم هم


فدك تمامي دنياست ، اين زياد كه نيست
دريغ مي شود از تو ولي همين كم هم

قبول كن به علي سخت سخت مي گذرد
كه نيست بر لب تو حال يك « عزيزم » هم

نه سيلي متشابه ، نه محكمات فدك
نه خاك پوشيه ي گيسوان درهم هم

تمام حرف دلم نيست ، حرف من اينست :
زني كه مثل تو قبري نداشت ، مريم هم
...
این هم به عشق این ایام برات فرستادم . بعضی از حرفارو نمیشه تو هیئت گفت
....
ما كه درد را از هر طرف نوشتيم، درد بود

                                                          ابن الزهرا سید محمد جواد عرب

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 13:43  توسط حاج حسین   | 

خواب ديدن حضرت زهرا قبل از شهادت

 

  از آن بانوى پهلو شكسته نقل كرده‏اند كه در روزهاى آخر عمر خواب ديدم پدرم را و به او از دست امت شكايت كردم آن حضرت به من فرمود: انك قادمة على عن قريب (1) تو به زودى به سوى من مى‏آيى.
بار ديگر خواب مى‏بيند ملائكه بسيارى به زمين فرود مى‏آيند و دو فرشته جليل‏القدر پيشاپيش آنها است كه او را به آسمانها بردند و قصرهاى عاليه بهشتى را به او نشان دادند و باغها و بستانهاى فردوس اعلا را به او نمودند... مى‏پرسد كه اين كاخ‏هاى عالى از آن كيست؟
مى‏گويند: اينجا فردوس اعلا است كه آخرين درجه بهشت است و اين همان نهر كوثر است كه متعلق به شما است. آن رسيده بزرگوار مى‏پرسد: اين ابى؟ پدرم كجا است؟ گفتند: هم‏اكنون وارد مى‏شود و همان لحظه مى‏فرمايد كه پدرم وارد شد و مرا در آغوش گرفت و پريشانى مرا بوسيد و فرمود: فرزند دلبندم ديدى آنچه خدا وعده فرموده بود؟ اين همان وعده الهى است اين كاخ منزل تو و شوهرت و فرزندان شما است و اين جايگاه متعلق به دوستان شما است از خواب بيدار شد و رؤياى شيرين خود را به حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام نقل كرد، مولاى متقيان عليه‏السلام دانست كه به زودى همسرش از دستش خواهد رفت و به بهشت اعلا منتقل خواهد شد. پس از ديدن اين خواب بود كه مكرر اين دعا را مى‏خواند:
يا حى يا قيوم برحمتك استغيث فاغثنى اللهم زحزحنى عن النار و ادخلنى الجنة والحقنى بابى محمد صلى الله عليه و آله. (2)
اى خداوند زنده و پاينده به رحمت تو پناه مى‏برم پس به فريادم برس بار خدايا مرا از آتش جهنم دور گردان و به بهشت وارد كن و مرا به پدرم حضرت محمد صلى الله عليه و آله ملحق گردان. وقتى در همان حال حضرت على عليه‏السلام به بالينش آمد و به وى فرمود عافاك الله و ابقاك. اى دختر پيامبر خداوند تعالى تو را به سلامت و باقى نگه دارد. گفت يا اباالحسن به زودى پدرم را ملاقات نموده و به او ملحق مى‏شوم.

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 20:32  توسط حاج حسین   | 

یا زهرا(س)

یا زهرا

یا زهرا


مسيح و حضرت داوود ، شيث و آدم هم

فدك تمامي دنياست ، اين زياد كه نيست
دريغ مي شود از تو ولي همين كم هم

قبول كن به علي سخت سخت مي گذرد
كه نيست بر لب تو حال يك « عزيزم » هم

نه سيلي متشابه ، نه محكمات فدك
نه خاك پوشيه ي گيسوان درهم هم

تمام حرف دلم نيست ، حرف من اينست :
زني كه مثل تو قبري نداشت ، مريم هم ...
این هم به عشق این ایام برات فرستادم . بعضی از حرفارو نمیشه تو هیئت گفت....
ما كه درد را از هر طرف نوشتيم، درد بود

ابن الزهرا سید محمد جواد عرب

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 16:42  توسط حاج حسین   | 

ظهر عاشورا

ظهر عاشوراست

کربلا غوغاست

کربلا آن روز غوغا بود

عشق تنها بود!

 

آتش سوز و عطش بر دشت می بارید

در هجوم باد های سرخ

بوته های خار می لرزید

از عرق پیشانی خورشید ، تر می شد

 

دم به دم بر ریگ های داغ

سایه ها کوتاه تر می شد

سایه ها را اندک اندک

ریگ های تشنه می نوشید

زیر سوز آتش خورشید

آهن و فولاد می جوشید

 

 

دشت ، غرق خنجر و دشنه

کودکان در خیمه ها تشنه

آسمان غمگین ، زمین خونین

هر طرف افتاده در میدان :

اسب های زخمی و بی زین

نیزه و زوبین

 

 

شور محشر بود

نوبت یک یار دیگر بود

خطی از مرز افق تا دشت می آمد

خط سرخی در میان هر دو لشکر بود

آن طرف ، انبوه دشمن

غرق در فولاد و آهن بود

این طرف ، منظومه خورشید روشن بود

این طرف ، هفتاد سیاره

بر مدار روشن منظومه می چرخید

 

دشمنان ، بسیار

دوستان ، اندک

این طرف کم بود و تنها بود

این طرف کم بود ، اما عشق با ما بود

 

*

شور محشر بود

نوبت یک یار دیگر بود

باز میدان از خودش پرسید :

"نوبت جولان اسب کیست ؟"

 

دشت ، ساکت بود

از میان آسمان خیمه های دوست

ناگهان رعدی گران برخاست

 

این صدای اوست !

این صدای آشنای اوست !

این صدا از ماست !

این صدای زاده ی زهراست :

"هست آیا یاوری مارا ؟"

 

و صدای او به سقف آسمان ها خورد

باز هم برگشت :

"هست آیا یاوری مارا ؟"

 

انعکاس این صدا تا دورترها رفت

تا دل فردا و آن سوتر ز فردا رفت

 

*

دشت ساکت گشت

ناگهان هنگامه شد در دشت

باز هم سیاره ای دیگر

از مدار روشن منظومه بیرون جَست

 

کودکی از خیمه بیرون جست

کودکی شور خدا در سر

با صدایی گرم و روشن

گفت : "اینک من ،

یاوری دیگر !"

 

آسمان ، مات و زمین ، حیران

چشم ها از یکدگر پرسان :

"کودک و میدان ؟ "

 

کار کودک خنده و بازی ست!

در دل این کودک اما شوق جانبازی ست!

از گلوی خسته ی خورشید

باز در دشت آن صدای آشنا پیچید

 

گفت :"تو فرزند آن مردی که لختی پیش

خون او در قلب میدان ریخت !

هدیه از سوی شما کافیست !"

 

کودک ما گفت :

"پای من در جست و جوی جای پای اوست!

راه را باید به پایان برد!"

 

پچ پچی در آسمان پیچید:

"کیست آن مادر که فرزندی چنین دارد؟!

این زبان آتشین از کیست؟

او چه سودایی به سر دارد؟"

 

و صدای آشنا پرسید :

آی کودک ، مادرت آیا خبر دارد؟"

 

کودک ما گرم پاسخ داد :

"مادرم با دست های خود

 بر کمر شمشیر پیکار مرا بسته است!"

 

از زبانش آتشی در سینه ها افتاد

چشم ها ، آیینه هایی در میان آب

عکس یک کودک

مثل تصویری شکسته

در دل آیینه ها افتاد  

 

*

بعد از آن چیزی نمی دیدم

خون ز چشمان زمین جوشید

چشم های آسمان راهم

اشک همچون پرده ای پوشید

من پس از آن لحظه ها ، تنها

کودکی دیدم

در میان گرد و خاک دشت

هر طرف می گشت

می خروشید و رجز می خواند:

"این منم، تیر شهابی روشن و شب سوز!

بر سپاه تیرگی پیروز!

سرورم خورشید، خورشید جهان افروز!

برق تیغ آبدار من

آتشی در خرمن دشمن!"

 

خواند و آن گه سوی میدان راند

هر یک از مردان به میدان بلا می رفت

در رجزها چیزی از نام و نشان می گفت

چیزی از ایل و تبار و دودمان می گفت

از خودش را ذره ای می دید از خورشید

او خودش را در وجود آن صدای آشنا

می دید

 

او خدا را در طنین آن صدا می دید!

گفت و همچون شیرمردان رفت

و زمین و آسمان دیدند:

کودکی تنها به میدان رفت

تا کنون در هر کجا پیران

کودکان را درس می دادند

اینک این کودک،

در دل میدان به پیران درس می آموخت

 

چشم هایش را به آن سوی سپاه تیرگی می دوخت

سینه اش از تشنگی می سوخت

چشم او هر سو که می چرخید

در نگاهش جنگلی از نیزه می رویید

 

کودکی لب تشنه سوی دشمنان می رفت

با خودش تیغی ز برق آسمان می برد

کودکی تنها که تیغش بر زمین می خورد

 

در زمین کربلا با گام های کودکانه

دانه ی مردانگی می کاشت

گرچه کوچک بود ، شمشیر بلندی داشت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 0:15  توسط حاج حسین   | 

حدیث هفته

                

   

                                                  

مبادا اعمال نيك را به اتكاى دوستى آل محمد عليهم السلام رها كنيد   

و مبادا دوستى آل محمد عليهم السلام را به اتكاى اعمال صالح از دست بدهيد  

زيرا هيچ كدام از ايـن دو , به تنهايى پذيرفته نمى شود.  

 

 التماس دعا

             

 

                           منبع :وب سایت بیت العباس

                            با تشکر از همکاری این وب

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 0:15  توسط حاج حسین   |